
صبح کله سحر پاشدم رفتم زیر سقف آسمون نشستم چون فشار مغزم بالا رفته بود مجبور بودم برم جای بدون سقف تا از فشار مغزم بکاهم .
فکر کردن یا حرف زدن در مورد خیلی مسایل بدجور مغزم رو اذیت میکنه و یعنی الان دیگه نمی تونم تحمل کنم و فکر میکنم اگه زیر سقف بمونم دیوانه میشوم .
کاری که طی سالها با اعصاب من بازی نتوانسته سرم بیاره .
و برچسب های گاه و بیگاه و فشارهای روانی فزاینده و بی حد .
در مورد اینکه آقای داماد گفت پشت تلفن به این که شما چشمتون دنبال پول منه .
واقعا خیلی عجیب بود .
از اول همه چیز مثل فیلم به نظر میومد و هیچ چیز واقعی نبود .
و اینکه اون امکان داشت با هماهنگی آمده باشه و در حال بازی کردن نقش خودش باشه و رفتارهایش که مثل یک آدمی که مدت کوتاهی همراه ما خواهد بود کاملا مشهود بود .
الانم از قصد این حرفها رو زد .
رفتار های بد مادرش در مراسم عقد با همیشه در حال ضدیت با دختر ما بود و اینکه حتی اولین ماه عقد اینها زن دوام نیاورد و دختر من رو کتک زد و از خونه بیرونش کرد در حالیکه من همینجا در این حوالی نشستم .
فکر کن اگه دختر من یک بچه شهر ستانی بود وکسی رو در این شهر نداشت وقتی نصف شب از خونه بیرونش کردند کجا باید میرفت .اون زن حتی اجازه نداد پسرش برای شام چند نفره مختصر برای مهمانها تدارک ببینه و شب عروسی جنگ راه انداخت و پسر از قبول هزینه شام عروسی به خاطر دخالت مادرش سر باز زد و دو روز بعد عروسی اینها مادر شوهر به همراه دختر و شوهرش ماشین دختر و شوهرش رو برداشتند و رفتند یواشکی از ترکیه سر درآوردن .
فکر کن هزینه عروسی اینها رو برد خرج خودش و دخترش کرد و از ترکیه که معدن لباسهای زیبا و خاص هست این همه پارچه های عالی و لوازم آرایشی اصل هست فقط برای دختر من یک شلوارک سیزده هزار تومانی اشغال سیاه آورد .
فکر کن مثلا پسرش پول داشت حتی اگه خودش هم نداشت به عنوان عروسش میتونست زنگ بزنه پسرش بگه پول بریز حسابم برای زنت یک چیز خوب بخرم .اون از قصد میخواست دختر ما رو خرد کنه در ضمن مارو خرد کنه .تمام رفتارهای و رابطه های متعددش چی .
اون طی این مدت کلی بازی در آورده خودش و مادرش همه چیز رو خراب کردن و در آخر تمام تقصیرها رو گردن من و پسرم انداخت .
در حالیکه من هیچ چیزی از داغون شدم زندگی اونها گیرم نمی آمد که بخواهم زندگی اونها رو خراب کنم .
تنها کسی که عرصه گشاد میشد برای تاخت و تاز مادرش بود چون اونوقت بیشتر افسار پسرش که برده پدرو مادرش شده میافتاد دستش .
توی این مدت اونها هیچ کار خاصی برای من نکردند و چیزی بیشتر از جانب اونها گیر من نیومده که من چشمم دنبال مال کسی باشه در حالیکه من زرنگ بودم و دنبال مال و منال باید مواظب دارایی خودم بودم و راههای درآمد بیشتر و حفظ دارایی او یاد میگرفتم و دنبال منفعت خودم بودم حتما باید مواظب دارایی خودم باشم که توی زندگیم محتاج کسی نباشم .
در ضمن من اصلا نیاز به اونها ندارم و پسرم هم اصلا نیازی به اونها و مالشون وهیچیشون ندارن .من اگه دنبال پول بودم وقتی تمام طلای دختر من رو فروخته برده خرج یک ویلابثرون از تهرونی کرده و همچنین یک سال و نیم دختر من رو تنها رها کرده تا به کاراش برسه مثلا همین که کارش تموم شده بنای جنگ وناسازگاری گذاشته من اگه دنبال پول اون بودم وقتی دخترم قهر آمد بهش میگفت به خاطر پولش باهاش بساز .
در ضمن خود طرف هیچ تلاشی برای زندگیش نکرده و در این مدت بیشتر شبها هم بیرون از خونه دنبال الواتی بوده تازه میگه شما زندگی من رو داغون کردید چه رویی هم داره .
در ضمن کدوم زندگی تو به دختر من میگی من برم باهرکسی باشم تو هم برو با هاکی دوست داری باش باز معلوم نیست دنبال چی هستی .
من چرا باید بگذارم تو همچین حرفی به دخترم بزنی دختر من میخواست با دیگران باشه چرا باید ازدواج میکرد .تو اگر دوست داشتی با دیگران باشی به چه دلیل آمدی سراغ دختر من .
فردا هم بااین پیشنهادات کثیف دوباره کلی کند بالا بیاری و به دختر من برچسب هرزگی بزنی فردا یک بچه هم باشه بگی از کجا آورده .
من مریضم بگذارم اول زندگی دخترم رو خراب کنی تو اولین چند سال فقط دنبال دوستهات بودی .
گرچه همه کارهایش شبیه فیلم و ساختگی میاد چون اون کسی که در هرجا موش میدوند مادرش بود و خودش که بازیچه مادرو پدرش بوده تازه همه گناههای خودش رو گردن من و پسر من میندازه .
این یارو هم همه کن کاریها و گند هاشو و گند های دامادش که خودش نمی تونه جمع کنه کردن من میندازه .
به من چه میخواستی زندگیتو نگهداری هرشب با دوستان دنبال عیاشی و مشروب خوری مری هرشب بیرون نمونی مواد نکشی به من چه .
پول تو به چه درد من میخوره .
وقتی بچه من رو جلو مردم تو کوچه و خیابون میزنی .
بهش هم زنگ زدم یکبار گفتم تو شخصیت داری تو مثلا ادم پیشرفته ای هستی زنت رو جلو مردم جلودوستات کتک میزنی یا خردش میکنی .
کلا خودش همه چیزو خراب کرده از من طلبکاره .این طرف همه از من طلبکاره .
برید دنبال کاراتون .
اصلا من اگه میدونستم دخالت کنم که دخترم اصلا زن تو نمیشد .
اصلا ولشون کن بابا .
هیچ کدوم عرضه زندگی کردن ندارن من هم اصلا دیگه به حرف هیچ کدوم گوش نمیدم .هرکی بره مواظب زندگی خودش باشه .
تازه تو همون اندازه یک ادم بدبخت و سطح متوسط پایین برای دختر من هزینه میکردی تنها چیز اضافه که دادی کرایه خونه بوده .کار خاصی نکردی .خوبه خودت هم گفتی بابام همون اول بهم گفته پولاتو بده من بعد فرستادت .
فکر کن بابات زنگ زده به عقد عقدتون گفته دختر اینها خرجش زیاده کرایه خونه اش زیاده .
پس تو پول عیاشی و ولگردی و مشروب و مواد و پارتی گرفتن واسه زنهای ولگرد و مواد گرفتم ومشروب گرفتن واسه دوستان رو داری خرج بچه من زیاده .
تو کلا به آدم نقشه کشی .
بچه من چیزی نمیخوره.اندازه یک بچه هم نمی خوره .فامیل تو جدا تشریف دارند نه بچه من خرج داره چون بچه من اگه زیاد بخوره از هیکلش پیدا میشه .
تازه چون مادرت و خواهرت چشم دیدن دخترمن رو ندارن میخوان جدا شید .ربطی هم به من نداره تازه مادر تو تمام این نقشه ها رو کشیده و اجرا کرده نه من .
الانم باید برم دنبال کارام بعدا مینویسم دستم درد گرفت .
برچسب:
نویسنده: پرهام باقریان

علاقه به نوشتن ندارم .
یه صبح حسابی روشنه .
شاید هم مجبورم بنویسم امروز یکشنبه است و نمی دونم تهرونی تعطیله یانه .دیروز توی یک پست دیدم که در مورد تعطیلی تهران برای یکشنبه مطلب نوشته بود .
حالم خوبه یانه معلوم نیست .
شاید هم فعلا به هیچ چیز نباید فکر کنم .شاید خیلی مشکلات و مسایل رو بعدها واکاوی کردم و چیزهای بیشتری از همه چیز فهمیدم و شاید بعداً به همه چیز پرداختم .
غمگین نیستم خوشحال هم نیستم فقط سپری میکنم روزگاری که باید بگذره .
فعلا که حرف نزدن رو انتخاب کردم و سکوت .
توی چند مدت که باید حتما به چیزهایی بپردازم کارهای عقب افتاده و کارهایی که دوست دارم دوری و اینکه با کسی حرف نزنم و فقط به کارهام بپردازم .اون وقت شاید بهتر باشه تا بخواهم به کارهای گذشته یا امروز یا بازیهای بقیه بپردازم .
خیلی کار برای انجام دادن وجود داره که اصلا به بقیه و حرفهاشون یا وجودشون نیاز نباشه .
شاید کالبد شکافی رفتارها و گفتار ها و رفتارهای گذشته و امروز اونها مسایل رو شفافتر کنه و چیزهایی تا حدودی روشنتر بشه ولی اونها هیچ چیز را گردن نخواهند گرفت .
در ضمن هیچ مدرک معتبری وجود ندارد .فقط میشه ازشون یک قصه درست کرد چون مدرک معتبر وجود نداشته باشه اونها نخواهند پذیرفت در حالیکه گفتارها ورفتارهاشون دقیقا معلوم میکنه چه چیزی در ذهنشون داشتند و مشغول چه کارهایی بودند .
البته طی این چند روز من دیگه با اون آقای روانی حرف نزدم .
فقط غذا پختم آمده خورده و رفته .
پشت تلفن هم اصلا باهاش حرف نزدم و اصلا حتی روبرویش هم ننشستم .
گرچه شاید خیلی اطلاعات برای گذشته باشه در مورد حرفهای اونها ولی همه چیز ضدش انجام شد ولی مهم نیست .
فکر کنم فقط باید بروم به دنبال کارهایی که دوست دارم .
و حرف زدن را برای مدت طولانی ترک کنم .
حتی نگاه کردن به ادمهای اطراف رو هم برای خودم غدقن اعلام کنم تا ریخت نحسشون رو نبینم .
صداشون هم دوست ندارم بشنوم و تا جایی که امکان داره به صداشون اهمیت ندم و اصلا اهمیت ندهم چی میگن .
اون که جز فحش دادن و چرت و پرت گفتن و حرفهای چرند چیزی نداشت بگه .الانم که برای خودش معلومه دنباله چیه .
بهترین کار حرف نزدن باهاشه .
چیزی که تو این مدتها فهمیدم این بود که اون تمام زندگی و حیات وجود من رو به سخره گرفته و فکر کرده من بازیچه خودش و کسوکارشم و از اول مثل اینکه خودشو و من رو سرکار گذاشته باشه آمده دنبال من تا زندگی من رو به بازی بگیره .
واقعا هم از همه رفتارهای در گذشته مشخصه .وقتی که از من خواست تا به عنوان فروشنده توی فروشگاه کار کنم و به خریدار میگفت این رو از اول واسه فروشندگی آوردیم یا اون اره برگشت گفت تورو سرکار گذاشتن .
وقتی که قبلش همون چند سالی که توی اون فروشگاه هم من رو سرکار گذاشته و من فکر کردم داره کار میکنه و من هم در حال کمک هستم و تمام روزهایی که خودم رو اونجا سرکار گذاشتم و دفعه اول هم همین چیز رو به باد داد و فقط ده هزار تومان رو نشونم داد یا اون موقع های که بهم میگفت بدهکارم ومن مثل احمقها طلا میدادم بفروشه .
مگه ادم چقدر بدهی بالا میاره چقدر دروغ میگه .مگه ادم چقدر بازی در میاره .یارو رو از تلویزیون لایه نقشها فرستادن تا بیاد زندگی من رو به بازی بگیره هیچ شخصیت مستقلی نداره .
یعنی هیچچیزش مال خودش نیست انگار از توی فیلم عقیق کشیدنش بیرون یک ظرف قلابی بهش دادن بیاد برینه توی زندگی من .
همه ظرفاش .همه چیزش از خود اقوام بی همه چی. خودمه .اونها بهش کارت سبز دادن که این همه بتونه اذیت کنه والا میگن کدخدا رو ببین ده رو بچاپ .
کلا این طرف رو از قصد آوردن که هر موقع دوزار پول داشت ازش بگیرند دوباره ولش کن سرمن .مثل همون موقعها .وقتی پول داشته باشه دنبال ولگردی و عیاشی و لاشی بازی باشه وقتی بدبخت شد بدبختی و مریضی و فلاکتش مال من باشه .
چون اونها معلوم نیست دنبال چی میگردن .
این طرف هم از اول اگر روی زندگیش جدی بود این طور رفتار نمیکرد .
که الان با این سنش این کار هاذروبکنه.ولی کلا باید ولش کرد من هنوز نمیدونم کی پشت این بوده که این این همه بازی در آورده .
ظرف اصلی شاید هم مرده تو قبرستون کفنش پوسیده .
هر چیه زندگی من برای همچین آدمی هیچ ارزشی نداره .
چرامن باید بهش اهمیت بدهم .وقتی نرهای دریده مردم رو میفرسته سراغم تا با من مثل شرخرها رفتار کنند و بخواهد زورکی از من پول بگیرند .توی زندگیش جز رنج چی برای من درست کرده هیچی .
تازه این نقشه و برنامه شه .هیچ وقت هم فکر نمیکردم شاید چپوندن این یارو تو زندگی من نقشه خواهرش بوده که بتونه تا عمر داره ازش پول بگیره .
هنوز هم مطمین نیستم .ولی همیشه شاهد بازیهای پنهانشون بودم ولی اینکه بقیه چه نقشی این وسط داشتن نمیدونم .
اینکه همیشه تا پول میومد دستش می افتاد دنبال کس وکارش .
اینکه من چقدر احمق بودم که فکر میکردم این ادمه .
تازه به من میگفت همه از ما هم بدترن .
یعنی واقعا همه از اینها بدتر هستند .نمی دونم .
این قدر هم راحت همه چیز رو ماست مالی میکنه و تمام گناهها رو گردن من میندازه .
به راحتی آب خوردن .
فکر کن تو توی
یا اینکه از روی هر چی چرا باید عاشق یک مرد پیر چروکیده معتاد باشی که هر موقع اون نباشه تو دیوانه بشی .اصلا شاید خیلی ها کثافت کاری بکنند ولی عشق به یک پیرمرد بدترکیب زشت چروکیده چی .
اصلا این یکیش بقیه چی بهت زنگ میزدن .اون یارو عربه چی بهت پیام داده بود عزیزم شب زنم نیست بیا پیشم .
چند روز تووخواهرات با اون پیرمرد عرب گشتید معلوم نیست چه بلایی سر زندگیش آوردید مالش از دستش رفت یارو آمد گفت ماشین شاسی بلندم رفت تازه زن و بچه اش از خونه بیرونش کردند.
تازه تو که قرار نیست چیزی رو گردن بگیری .
خیلی خوبه که مثل گیجها زندگی کردم .
حداقل همون اولش خودت بهم در مورد علاقه آت گفته بودی من گیج بودم .
اره من مقصر بودم آخرش هم باز من مقصرم .
چون تو چیزی رو عاشقی که در وجود من نبود و نیست .
من فهمیدم که خواهرت واسه ورود تو به زندگیم حتما ازت پول گرفته و حتما هم فیلم بازی کرده .
ولی شاید بیشتر از این نباید بنویسم .
من فقط مجبور بودم بشینم نگاه کنم که تو داری با زندگی من بازی میکنی .
واقعا هم تو میخواستی من رو بکشی .
چون میبردی بغل پنجره میگفتی خودتو بنداز بکش به خانواده آن بگم خود کشی کردی .دیگه از این روشنتر یا از پشت بوم میندازمت .
یا چاقو مبکشیدی چی .به خاطر چی واسهچیزهای الکی .
اصلا فکر کن تو جلو خودم زنگ زدی به مادرم گفتی دارم دخترتون میکشم بیا ببر چاقو گرفته بودی دستت .
مادرم آمد نه .
اصلا براش مهم نبود .فرداش خواهر و مادرم دوتایی زنگ زدن داشتن میخندیدندمیگفتن هنوز نکشتت .
واقعا عجیب نیست .این داشت پشت تلفن داد میزد چاقودستش بود .
الان میفهمم که راست میگه که من مادر ندارم .
واقعا هم هیچ چیز برای مهم نبود هیچ کار خاصی هم نکرده .
من رو همه از نظر ظاهری نمی دونم چطور آدمی فرض میکنند و اصلا هم شاید مهم نباشه ولی وقتی دختر من زنگ زد بهم گفت مادر شوهرم بهم خیانت کرده دارم خودمو میکشم من تو بانک بودم .
میخواستم کارتمو عوض کنم وقتی از بانک در آمدم اصلا حواسم نبود ماشین ها دارن به سرعت میان نزدیک بود ماشین بهم بزنه به یکی التماس کردم من رو ببره در خونه شوهر دختر وقتی رسیدم پسره جلودر فروشگاه شون بود .
من رو برد خونه دختر وقتی رسیدم اصلا پسره رو که راه نداد تازه با منم بد رفتار کرد .در حالیکه این ازدواج رو خودش خواسته بود از اول پسره رو میشناخت .
من هیچ تقصیر یا مسبب ازدواج نبودم ولی باز هم شروع کرد بدرفتاری بامن ولی شاید هم اینها هم نقشه یارو برای اذیت کردن روان من باشه .
دوست ،دختر آمد و باهم به زنی که مثلاً آقای داماد باهاش ارتباط گرفته بود زنگ زدن و اون همه گناهها را گردن داماد انداخت .
فکر کن نمی دونم ولی اون یک زن بود که هم شوهر داشت هم دوتا بچه بعد طرف دختر من رو تو خونه میگذاشت می افتاد دنبال زنهای عملی خیابان .
هر چیه اون روز نزدیک بود ماشین بهم بزنه .
کلی التماس کسی رو کردم تا من رو برسونه دم در فروشگاه اونها .
گرچه شاید هم من نودونه درصد با خانواده و مادرم حرف نزدم ولی اونها هیچ وقت هیچ کمکی نمیکردن .الان میفهمم که نباید با هاشون یک کلمه هم حرف میزدم .
وقتی تمام بازیهای و جنگها و دعواهاشون این اخیر رخ داد و با اون آقای غیر محترم دعواش شد اصلا من نمیدونستم سر چی ولی با من بدرفتاری کرد .
گرچه زندگی اینها هم بهم خورد والان دارند جدا میشوند چون اون آقای داماد هم رفتار. درستی نکرد و خودش ترجیح داده زندگیشون داغون کنه .باز هم دوسه روزی طرف از من طلبکاره .
در حالیکه طرف رفته دنبال خوش گذرانی .دایم مواد زدن و مشروب خوردن و بدرفتاری تو خونه اصلا طرف نمیخواد زندگی کنه .
این خودش صد برابر از دامادش بدتر بود الان بازهم به من و خانواده من فحش میده .
به من چه به خانواده من چه .
تازه خودش که صد میلیون بار بدتر از اون یاروست حداقل اون بدبخت اشتباه کرده انداختنش بیرون رفته و کاریش نداره .
من این یارو رو مینداختم بیرون میزد در رو میشوند میومد به چاقو هم بهم میزد .صد تا گردنکلفت باید جهاز بیاری تازه آموزش رزمی ببینی کلا باید کماندو ارتشی چیزی باشی با یکی مثل این سروکارت بیفته قهرمان دو و پرتاب نیزه و شمشیر بازی و پهلوان و اعصابت هم مثل فولاد .
تازه به طرف نفرین هم میکنه ویاروگم شده رفته دیگه بهتر دست از سر دخترمون ورداشته حداقل نمونده لنگه تو روانی یک عمر شکنجه بده دختره رو آخرش با دوتا بچه بفهمه طرف بدرد زندگی نمیخوره .
حداقل الان بره گم شه بهتره .
اون دوست داره آزاد زندگی کنه مشروب بخوره کتک بزنه دختر کنم مثل عروسک اون گردنکلفته عرق بخوره دخترمو به باد کتک بگیره .
اون سری کوبیده بود پای چشمش یک سری موهای سرشو کنده .من که نمی تونم بگذارم یک بچه ناقص تحویلم بده .
بچه سالم رو از من برده .
به چه خوشگلی قدرشو نمیدونه دوست ندارم طرف زندگی کنه .
دختره من اگه خونه نمی نشست اگه خونه داری نمیکرد اگر ایراد داشت من میگفتم دخترم مقصره وقتی دخترم این همه برای اون از خودش گذشته اون فقط دنبال عیاشیه من چه کار کنم .
خانواده اون یک عروس لنگه خودشون میخوان از قصد کاری کردم زندگی اینها بپاشه .
من اصلا دوست هم ندارم زندگیشون خراب شده ولی وقتی یارو اهل زندگی نیست من چه کنم .دختر من با این همه زیبایی بچه فامیل بهش میگه تو زیباترین فاطمه جهانی .
بعد طرف با اون ش باز هم چشمش دنبال زن عملی مردمه که با هزار نفر بودن تقصیر منه .
دختر من و من کلی برای اونها ارزش قایل شدیم .
این همه بهشون احترام گذاشت آخرش چی برده موهای سرشو کنده .همون روز اول از مشروب خورده بود کوبیده بود پای چشمش .
به پسرم داشت فحش ناموسی میداد جلوی من .
تازه از اول خودش وقتی نقشه داشته همه چیزشو برده داده دست خانواده اش خالی امده تازه حتی شام عروسی شم نداده من خودم پول عروسی دادم همه اش تقصیر. این دخترتویه که یاد دادی از اول لجبازی کنه حذف من رو گوش نده رفت زن اون پسر شد نه من .
طرف از اول نقشه داشت بیاد زندگی این دو داغون کنه .
چون همه چیزش رو داده دست پدرش خالی امده .
الانم تازه با پررویی میگه شما چشمتون دنبال مال منع .
آخه من و پسرم وارث تو ییم توپولاتو لنگه این یارو که میداد دست آبجی و داداشش و ادمهای خیابون دادی دست ننه آت بردی برای ابجیت عروسی گرفتی مالت تو کارت باباته اصلا احمق تو بمیری هم به من چیزی نمیرسه من چرا باید چشمم دنبال دوزار مال تو باشه .تو که همه چیزتم دست پدر مادرته بدبخت اونی که دنبال مالته خانواده خودتن .با من بود دست تو دختر نمیدانم بیچاره .
کن دنبال دوزار تو باشم .بی شخصیت .
تمام دنیا پیش من ارزش نداره .این دخترم بود که به من گفت تورو دوست داره .
اون همه جوره مدارا کرد الانم زندگیتون به من ربط ندارد تازه این احمق از من طلبکاره اون وقت که طرف آمده بود زبونش معلوم نبود کجا گم شده بودلال شده بود الان که داغون شده از من طلبکاره به من چه .
تازه لنگه اون مگه قحطه .
تازه اصلا لنگه اون دوباره به چه درد ما میخوره .الان تو جز بدبختی و رنج برای من چی داشتی که مرد دیگه برای دخترت داشته باشه .
تازه تو خودت یک ادم لجباز زبون نفهم و خودسری از اول هم دخترت رو با خودت هماهنگ کردی ضد من باشه حتی با اطرافیان هم هماهنگی .مشکلات شما از من نیست .
حالا چند روز گذشته خفه شده فعلا .
من اصلا حوصله غصه خوردن ندارم .
تازه دختره گریه هم میکنه .طرف صبح تا شب دنبال خوش گذرانی با دوستاش تو شمال و کجاها
.من که کلی کار دارم وقت ندارم .ولی هنوز هم نمیدونم اینها باز چه بازیهایی تدارک دیدن .
برچسب:
نویسنده: پرهام باقریان

روزی پنجشنبه از ماه تیر .
وگرما غالب و هوازرد وابی
نشاط همراه خستگی وقلب در سکون مسکوت
خانه
در سکوت و خلوت .چند روزیست به هیچ کس نیندیشیده ام .
جز کارهایی که باید میکردم .
گمانم باید ترتیب دیگری بدهم و زندگی را به نوعی دیگر بچرخانم .
این روزها بس کسالت آور و گرما تهدیدیست برای زیبا زیستن .
اگر میشد گرمارا به جایی دور دست تبعید میکردم .
واقعا رنگ چهره آسمان وخشکیدگی
چیست این هوا .
یا حداقل برای خودم در جایی خوش آب و هوا جای دیگری تهیه میکردم
تا در این اقلیم در میان این توده هوای گرم و نامناسب نمانم .
گرچه اکنون خویشتن را با آب سرد شسته ام و تنم خنک شده است ولی همان
فضای کسالت بار تابستان باز هم در این اطراف جولان میدهد .
باید بگویم ناهار از دیشب خورشتی و برنجی مانده بود همان را تناول نمودیم
و به همان اکتفا کردیم .واکنون نیز شب در حال فرار رسیدن است و من هنوز تهیه
خوراک شام ننموده ام .
اکنون نمی دانم آیا باید ذهن را درگیر گذشته کنم یا اینکه فعلا به هیچ چیز نیندیشم
دیروز کلاس نقاشی ام را رفتم و کلاس برق نداشت کولر خاموش بود و در این جلسه به
دومین لایه ی رنگی بوم در زمینه رسیدم البته من میخواستم روی تنه و چهره
برای بار اول لایه کار کنم و لایه دوم یک گراند را برای روز دیگر بگذارم ولی استاد
گفت فعلا روی زمینه و اشکال پشت چهره کار کنم .این طرح کوبیسم که باید بکشم
نمی دانم چقدر زمان میبرد .
ولی فکر میکردم به تنهایی میتوانم آندرا به سرانجام برسانم ولی با مراجعه به استاد
فهمیدم هنوز هم باید بیاموزم .
حداقل خوب است که این گونه وقت را صرف کار مفیدی که دوست دارم میکنم
و نمی دانم دقیقا چند وقت دیگر باید برای کلاس ها صرف کنم .
خانم منشی گفت که من در حال درس خواندن در رشته آشپزی هستم خیلی برایم جالب
بود .من هم باید این کار ها را بکنم بهتر از اندیشیدن های بیهوده و درگیری های
بیهوده است در آخرش هم هیچگیرم نمی آید .
اگر از اول زندگیم به جای نزدیک بودن به این آقا دنبال کارهایم رفته بودم و به جا
سر به راه ی بودن و آرام بودن فکر آینده خودم را میکردم و وقتم را صرف کارهای
مفیدتر میکردم حداقل این همه آسیب نمیدهیم و راههای خروج از بحرانها را راحتتر پیدا میکردم
شاید بازهم خوب نباشد در باره او حرف بزنم که همیشه باعث ناراحتی من میشود و من همیشه باید
خودم را به بی خیالی بزنم .
طی این سالها بحران سختی های زیادی برایم درست کرده است و دیگر کافیست .
اندازه یک جو هم نمیخواهم به کارها و رفتار و وجودش بیندیشیم بلکه میخواهم
افکار و همه گذشته را در یک جایی خالی کنم مثل همه چیزهای اضافه .
دیگر نمی توانم اینگونه مدارا کنم .
شاید هم هیچ وقت هیچ مدارایی نبود .
رها کردن خیلی بهتر است چون من نمی توانم ونمی توانم دیگر به کارها و او و گذشته و همه
بیندیشیم .
شاید باید از این خانه بیشتر بیرون بزنم ووقتهایم را بیشتر بیرون بگذرانم .
و شاید باید خودم را بیشتر سرگرم کارهای خودم بکنم و با دیگران خیلی کمتر حرف بزنم و فاصله
را حفظ کنم .
البته شاید روزی دیگر نوشتم .
اکنون هوا در حال تاریک شدن است و شب در حال رسیدن .
برچسب:
نویسنده: پرهام باقریان

خشتِ خیسِ استخوانمانند در آغوشِ گِل و خاطرهای که از لایههایِ زمین میلغزد
کفشهایی که در پیادهرویِ بیکرانِ خاک فرو میروند و با هر گامِ خسته، جزیی از زمین میشوند
تکرارِ رقصِ بیرمقِ هستی زیرِ گنبدِ کبودِ فشار که از جنسِ سکوت و بیتفاوتی است
پیراهنی که در سردایِ مطلق، با لرزشِ پیراهنهایِ کهنهیِ عیال و ردِ عرقِ نسلها بافته شده
نان و میوه و نالهیِ زیرِ لب در تاریکیِ شب که در رگها جاری میشود
وقتی خستگی از مفاصل به خون سرایت میکند و خون به رنگِ خاک در میآید
سقفهایی که از آرزویِ خشتچیدن و لرزشِ دستها ساخته شدهاند اما تنها سایهای هستند بر پیشانیِ مرگ
مردی که در چرخشِ بیپایانِ فلک میانِ نان و سقف و خاک غرق است
در حالی که آسمان از چشمهایِ خستهاش میلغزد و زمین
در آغوشِ خونینِ خود، جگرِ فرزندان را به شکلی بیرحمانه و با عشقِ مادی میبلعد
همه چیز در حالِ حل شدن است در لایهیِ میانِ لبخند و اشک و غبار
خاطرهای از خانهای که از جنسِ رنج است و بدنی که از جنسِ خشت
و در نهایت تکرارِ غریبِ زمین که هم مادر است و هم گور
در هم تنیدهیِ تمامِ آنچه بود و آنچه در زیرِ مسکنِ مردگان، تنها خاک است
برچسب:
نویسنده: پرهام باقریان

رسوبِ کثیف در لایههایِ سردِ این نظام هستی
در خلأ میلرزد
تکانی به رگهایِ خالی
ساختار بیطعم، که استخوانِ زمان را از کامِ هستی کنده
خشکیِ معنا
در تخلخلِ حرف نفوذ میکند
مانند حفرهای یخزده در میانِ بافتِ گوشتِ یک رویا
شب
در بنبستهایِ بتنیِ شهر
سایهها، ستونهایی بلندتر از آرزو
صدای تو
شکوفهای که در شکافِ میانِ مفصلها میروید
نه ضجه
نه جیغ
فقط لرزشِ پروتئین در حضورِ صبح
نقطهای سپید
از بازماندههایِ خورشیدِ مصلوب
جایی که تاریکی، رنگپریدهترینِ زخمها بود
سکوتِ خفقانآور
آوازِ کفتاران در جستجویِ کلسیمِ معنا
بدنهایی که از خود گریزانند
خونِ زندگی را
یا شاید آبی گندیده را
از رگهایِ پوسیده به جویِ فراموشی ریختهاند
فرار یا تسلیم
کویری که در آغوشِ رود، خاک را میبلعد
صدای من
لرزشِ بیدی در میانِ غرشِ بتن
باد، پر از غولِ بزرگبینی
سنگهایِ عظیمِ این مسیرها
مسدودکنندههایِ مسیرِ وجود
هزار لاشهیِ سخت از تفرعن
عفریتهایی که آینهشان فقط جرمِ خود بود
سایههایی تاریکتر از هر حقیقتی
کوچههای شب
ستارهها از ترسِ سقوط، چشم میبندند
سگهای بیپناه
لاشخورانی که تکههایِ زمان را از میانِ زبالههای تاریخ میدرند
دردِ دریدنِ لحظهها
از یاد بردنِ طعمِ زندگی
این است سرنوشتِ گوشت و پوست
این است جشنِ گمشدهیِ سلولها
تو
شاید در من
در این شهرِ بیانتها
یک سکوتِ خفه
یا فریادی که در میانِ مصالحِ شهر میدود
به دنبالِ اصالت
به دنبالِ تپشِ خالص در میانِ بتن
معنایی
که در لرزشِ این جرم جان میگیرد
میلرزد
میشکوفد
شاید
نسخه اصلاح شده و رادیکال شده و جرم گرفته قبلامنتشر شده .
این نسخه ویرایش شده نسخه قبلی است .
برچسب:
نویسنده: پرهام باقریان

دنیایِ بیسروته
شکنندگی پوسته
کشیده شدنِ تهِ تهی در خلأ
پرتِ نوسان یک جرمِ بینام
ده تا ده تا
ذراتِ معلق در گوشهیِ چشم
تقطیرِ نمک رویِ سطحِ شیشهای
سرد
سرد
سرد
مثلِ لبهیِ صیقلیِ یک قطعهیِ فلزِ مندرس
که در برخورد با هوا، جرقهای مخدوش میزند
بنز
جرمِ براقِ سنگین
در تقابل با
ذرهیِ مرتعش اشک
تقابلِ فشارِ عظیم با تکهیِ بیوزنِ مایع
در هم کوبیدنِ تضادها در یک کلاژِ بیرحم
بانو
نه دود
نه هپروت
نه غبارِ شیرِ پاستوریزه
بلکه
پاکیزگیِ افراطیِ یک سطحِ استریل
در برابرِ
رسوبِ اخبارِ چرند
در برابرِ
کثافاتِ اطلاعاتی که مثلِ باکتری بر پوستِ فضا مینشینند
ساکت
خروج از مدار
قطعِ اتصال
تکهیِ یخ در حالِ ذوب شدن در یک تراش تهی گرم
از میکروسکوپِ یک شکافِ ریز در سنگ
تا
انفجارِ بیصدایِ یک ستاره در دوردستِ کیهانی
انحنایِ مخدوشِ فضا
در زیرِ فشارِ سنگینِ یک سکوتِ مادی
پریدن
یا افتادن
یا فقط
تغییرِ حالتِ ماده از جامد به گاز
از رگبارِ نمک در گوشهیِ چشم
تا
تپشِ نامنظمِ یک اتم در تاریکیِ مطلق
دوباره
بازسازیِ ساختار
تزریقِ جرم به سکته فضا
تکرارِ لایهها
لایه
لایه
لایه
نقطه
در حالِ
برچسب:
نویسنده: پرهام باقریان

سقوطِ لایهیِ خاکستریِ سقف
در حفرهیِ گودالِ دیوار
یک شیارِ عمیق
در بافتِ بیترازِ سنگ
نه طناب
بلکه امتدادِ کجیِ یک میلهیِ سیاه
در میانهیِ هوا
آنچه روزی از ماهواره میگرفت
اکنون در سکوتِ کج شدهیِ بام
میماند
یک تپشِ الکتریکیِ مات
در شکافِ میانِ آجرهایِ پوسیده
در لایهیِ زیرینِ چکه
سیاهیِ غلیظِ شب
از گوشهیِ سقف
میچکد
بویِ نمِ قدیمی
در هم میآمیزد با ترازِ کجیِ تو
من دیوار هستم
در حالِ سر خوردن از لبهیِ این خانه
از میکروسکوپیترینِ ترکهایِ رویِ گچ
تا معراجِ کجیِ این دیواری که به سمتِ ثریا میرود
یک کجشدگیِ کیهانی
در هندسهیِ این اتاق
در این لحظه هیچچیز وجود ندارد
فقط امتدادِ این شیارِ عمیق
در فضایِ خالی
بویِ خاکسترِ بارانهایِ اشتباه
که بر سقفِ من نشستند
و من
دیواری هستم که از کجیِ تو
راست شده است
یک ترازِ بینهایت
یک معراجِ سنگین
در گورِ بیترازِ این انسداد حنجره
نام اثر معراج کجی
سبک رادیکال ماتریالیستی پست مدرن
رویکرد جرمگرا و شیءگرا
موضوع فروپاشی هندسی فضا و تبدیل خانه به یک کیهان مخدوش
تکنیک تبدیل راوی به ماده و حل شدن هسته انسانی در بافت دیوار
المانهای اصلی جرم سنگ گچ چکه و کجی
پارادایم حرکت از میکروسکوپی به کیهانی
ریتم نوسانی و وسواسی
حس غالب معراج در عین فروپاشی و تراز در عین کجی
زبان مادی و حسی بدون واژگان سنتی و انتزاعی
برچسب:
نویسنده: پرهام باقریان

میانِ دو سکوت
نه پوست
بلکه لرزشِ پروتئینیِ یک زخمِ منجمد
در نوسان تب
ردِّ داغِ ارتعاشی
که در بافتِ کلسیمیِ زمین
رخنه میکند
بویِ زنگارِ رگ
طعمِ فلزِ معلق در هوا
در چارچوبِ فروریختهیِ هستی
تهنشین میشود
مثلِ کدِ گمشدهیِ خون
در دهانی که دیگر نیست
فقط یک حفرهیِ لرزان است
وزنِ بیجسم
میانِ دو توده
مدارِ موج
در سختیِ بیرحمِ سکون
میلرزد
میلرزد
میلرزد
جنبشِ چهار ستونِ استخوان
ایستادنِ نامی
در حلقومِ خالیِ اتمها
خاکستر
نه بقایا
بلکه حافظهیِ جمعیِ یک سوختگیِ کربنی است
آتشی که در ریهیِ کلسیم
نفس میکشد
از گرمایِ رفتن
بو میگیرد
زمان
در این انجمادِ حجمی
دیگر خط نیست
یک دایرهیِ تیره از اتمهایِ سرگردان
صدایِ برخوردِ نمک
بر رگِ لرزان
مانندِ پیچوتابِ یک خاطرهیِ کهنه
در گوشِ تهیِ ذراتِ بینام
در میانِ خلل و گسست ماده
نه من
نه تو
فقط اثرِ کششی
در تارِ کالبدِ جهان
زخمی هندسی
در قلبِ این جرمِ لرزان
جرمی که میتپد
که از برخوردِ
باران و خون
پوست میاندازد
و دوباره
رویش میکند
برچسب:
نویسنده: پرهام باقریان

روزی بود که هوا متلاطم و هر لحظه به حالتی بود .اکنون تنهایم .
از صبح امروز که از دیروز تصمیم گرفتم به چیزی فکر نکنم کنی بهترم .البته میخواستم امروز خودم در خانه نقاشی را شروع کنم ولی تصمیم گرفتم برای احوال خودم و هم ملاقات با استادم و هم برای یادگرفتن تکنیک به کلاس مراجعه کنم هنوز یکی از بوم های نقاشی ام آنجا جامانده .
هنوز خیلی کار دارم .این همه مدت جنگ و درگیری وخانه ماندن اعصابم را خرد کرده .
باید فعالیت اجتماعی بیشتری برای خودم در نظر بگیرم و قصد این خواب را بزنم چون حیف است که عمر گرانبارم را در خواب بگذرانم تمام سالهای گذشته که روزها بیشتر خوابیده ام جز افسردگی و تنهایی چیزی گیرم نیامده .
باید خودم را از خستگی مفرط و رنج های درونی و افکار مزاحم و ازار دهنده خلاص کنم .
حرف زدن در مورد گذشته بدتر ناراحتم کرد .گرچه آن طرف آن روز بد جور اعصابم بهم ریخت گرچه در تمام سالیان گذشته کارش آسیب زدن به من بوده و همیشه در حال ایراد گرفتن از همه چیز و از بین بردن همه چیز بود و اکنون هم به کارش برای خراب کردن ادامه خواهد داد .
او مثل یک ادم اجاره ای تمام سالهای گذشته رفتار کرده و دلیل تمام رفتارهای بدش و این همه پنهان کاری این بوده که او فقط در حال نقش بازی کردن بوده و هیچ وقت نمی خواسته که زندگی تا الان ادامه پیدا کند .نمی دانم و نمی توانم نقشه های در ذهن اورا به درستی بخوانم و تمام رفتار های گذشته آور ا تجزیه و تحلیل کنم و حتی رفتار اطرافیانم را .
نمی شود گفت یا نمیشود در درونم باور کنم دقیق که نقشه هایش چه بوده .
وبا چه کسانی در ارتباط بوده .
هر چه بوده حرفها و رفتارهایش همگی یک جور پنهان کاری عمیق و روابط خیلی پنهانی و دسیسه های را رو میکند که روح من از آنها خبر نداشته است .
شاید من به اندازه کافی رد گیر نبودم و پی پنهان کاری های او نرفته ام .ولی افکارم در حال غوطه خوردن در یک مسیر است .
که این طرف با افرادی در میان اقوام برای ما نقشه کشیدن .برای کشتن من آن هم به طور تصادفی .
تا کسی متوجه نشود و اگر من جدا میشدم این نمی توانست با آنها ازدواج کند در حالیکه اگر من نبودم آن وقت دیگر بهانه ای نبود .
دلیل اینکه آنها پنهانی همیشه در حال خبر رساندن بودن چه اینکه من را در فشار گذاشته بودند یا اینکه تمام تهدیدها .و همیشه بدون دلیل و منطق و فقط به خاطر بهانه های بنی اسراییلی در حال آزار رساندن بود چه .
آتش آن روز بین دو دیوار .
صدای خرد شدن و ریختن .
گذشته ای که همیشه تهدید میشدم چه ؟
ماجراهای ایجاد خطر تهدید ایجاد جنگ لفظی به بهانه های الکی .فکر کن آن روز برای چه باز دوباره جنگ به راه انداخت .
بهانه .
بهانه .
رفتارهای بد و خشونت آمیز .
اگر این میخواست با زیر فشار گذاشتن من از همه لحاظ و با دعوا و تهمت مرا به طرفی که میخواهد هدایت کند و بعد چه
خودش همیشه میگفت من فقط دنبال اذیت کردن اون ومبخوامم تورا دق بدهم تا بمیری یا اینکه من دنبال اینم که کاری کنم تا برای تو بدبشود و آبرویت برود .
وبعد چه
در حالیکه او با نام خود در شناسنامه من صاحب حق بود آنوقت از من چه میخواست و بعد چه بازیهایی در میآورد .
بعد بقیه هم با او همکاری میکردند .
کارهای اینها اهمیت ندارد .
هر چیز هست این هم معلوم نیست طی سالهای گذشته دنبال چه چیزی بوده .
ولی کارها و رفتارهایش واقعا تف سربالا ست .
اینکه من بتوانم کارها و رفتارهای اورا به زبان بیاورم .
فکر کن اکران روزها دختر با دوستش که دختر بود بیرون رفته بود به من چه ارتباطی داشت که در همه آن سالها در حال درگیری با من بود در حالیکه اصلا من نه از دوست او خوشم میامد نه من آنها را آشنا کرده بودم و نه من آنها را بیرون فرستاده بودم بلکه خودش از روز آغاز بنیانگذار رفتارهای اشتباه در این خانه بود. و بعد که همه چیز را خراب میکرد تقصیرهارا گردن من میانداخت تا مرا در فشار روانی و روحی نگه دارد .
او شاید تربیت شده بود تا تمام سالهای گذشته به من و کودکان من آسیب بزند و نگذارد اب خوش از گلوی ما پایین برود .
یا اکنون یا هروقت .مثلا اگر شوهردختر هر کار بکند به من ربط ندارد من نه انها را آشنا کرده ام نه مسبب ازدواجشانم نه اصلا فامیل من است .
همانگونه که خودش ادم خود سر و خود شیفته و هر کار آمدن کرده دخترش هم مگر با نظر من ازدواج کرده اصلا به من ربط ندارد و
بعد زورش به دیگران نمی رسد .
او فقط یک ادم روانیست شاید هم از اول شیطان اجاره اش کرده .
اگر راست میگفت این همه دیگران سرش کلاه گذاشته آند تمام سالهای گذشته فقطاوهم سر ما کلاه گذاشته و
فکر کن چندوقت گذشته چقدر اذیت کرده .
تا میتوانسته .
من هیچ وقت خودم را تحمیل نکرده بودم به زور هم نماندم .
میتوانست همان سالها که درخواست طلاق دادم جدا بشود .
ولی او با تهدید دعوا و خشونت و کمک گرفتن از اطرافیان من و آسیب زدن به من و روانم این بازی را ادامه داده .
او میتوانست برود برای همیشه .
چرا باید بماند و همیشه اذیت بکند .
او هر کار دلش بخواهد میکند و در آخر هم طلبکار است و دیگران راهپ به جان من میاندازد .
او بیشتر شبیه اهریمن است .
نمی دانم چرا این همه خوی اهریمنی در او وجود دارد ولی در کل با حرفهایش یا خواست همه تقصیرها را از گردن خودش بازکند یا واقعا از روز آغاز فقط به عنوان یک ادم اجاره ای وارد زندگی من شده .
خودش هم میگفت آقای م اگر یک بچه داشته باشد اورا سر دختر ما
رها خواهد کرد و خواهد رفت دنبال عیاشی .
و دقیقا نقشه های خودش و بازیهای خواهرش و خودش در گذشته یادم آمد .هر چه هست همین است شاید بس باشد .
ولی نمی خواهم وارد زندگی بقیه بشوم و
بهترین کاری و
که میتوانم بکنم حرف نزدن با هیچ کس است .
ولی شاید خیلی حرفها پشت قضا یا پنهان باشد .
هنوز خیلی چیزها هست که نمی دانم .
شاید همه را باید رها کنم و بروم پی کارم و با هیچ احدی حرف نزنم .
هنوز شاید یک روز باز هم بیشتر نوشتم و مسایل را بیشتر شکافتن تا از جریانات داخل و زیر وپنهان آگاه شوم .
اگر چه اگر به جای خانه نشستن و بی خیالی نسبت به یک ادم حیله گر و نقشه کش دنبالش رفته بودم تا ببینمکجاها می رود و با چه کسانی ملاقات میکند آن وقت بیشتر میفهمیدم .
ولی
گونه چگونه میتوانستم همیشه اپرا زیر نظر بگیرم .واقعا دوست دارم افراد زیادی داشتم تا اورا زیر نظر میگرفتم و میفهمیدم که او طی همه سالیان که همیشه در حال رفتن بود وکجاهذ می رفت ت
گرچه بعضی داستانهای اینستاگرام هم یک نوع بر نامه ریزی و نقشه راه بودند برای رفتارهای مشکوک این افراد .
میگفت فراماسونرها این گونه رفتار میکنند .آنها هشدار میدهند و بعد تمام قضایا را در داستان جلو چشمانت میکذارند .البته اینها هم یک گونه رفتارهای خاص جزو گروه های خاص دارند .
که به فرقه های شبیه هستند ولی نمیدانم چه فرقه ای .
هر چه هست مهم نیست نیست باز هم .
باید بهشان فکر نکنم .
البته نمیتوانم بگویم صد درصد افکارم درست است .
ولی خیلی چیزهای پنهانی وجود دارد و.
از اول همه چیز مشکوک بوده و تا کنون هم همین طور هیچ چیز شفاف و روشنی وجود ندارد بلکه همه چیز یک جور پرده و بازی را نمایان میکند .
ولی چه اهمیتی دارد .چطور میتوانم روزهای رفته را بازیابی کنم تا همه پشت پرده های اینها را مثل یک فیلم جلو چشمانت ببینم مگر از عالم غیب پروردگار یا جبرییل یا میکاییل یا کسی از عالم بالا برایم همه چیز را نشان بدهد . تازه حتی اگر وقعیتها را جبرییل نشانم بدهید باز هم نمی توان بگویم صددرصد درست است .چون آن روزها گذشته و من به واقعیت آن دسترسی ندارم و نمی توانم صددرصد بگویم این هست یانه مگر آنچیزی که خودم دیده و شنیده و دریافته ام .ولی در کل با این بازیها و حرفها و رفتارها چیزهای مشکوک زیادی پشت پرده وجود دارد شهر چه هست که هیچ وقت به نفع من رفتار. نکرده اند و همیشه در حال ساییدن اعصاب و روان و آسیب زدن به امنیت جسم و روح و هستی من بوده اند پس نمی توان دریافت که آنها خیر خواه بوده اند بلکه عده ای سو استفاده گر و خشن و دنبال منفعت و مال و شاید آسیب بوده اند حالا معلوم نیست دقیقا منظورشان از بین بردن کامل من بوده یانه وچرا باید چنین چیزی در سر داشته باشند .
جز یک دشمنی درونی یا دستور از جا وکسی یا حسدی یا دشمنی دیرینه با کسی از اطرافیان من یا یک گذشته پنهان .نمی دانم .شاید لایه های زیادی باشد که پنهان مانده .ولی من چگونه به آنها دسترسی پیدا کنم مگر مامور اطلاعات سپاه باشم و به شنود و دوربین مداربسته و شنیدن تلفن ها و حک کردن گوشی و واتساپ و تلگرام و اینستاگرام و پاییدن زندگی بقیه و حتی با تعقیب دیگران و دوربین های شهری و دوربین چهاراه ها .سواری ماشین شدن ،گفتگو. در ماشین در خیابانها ملاقاتهای سری .
چیزهایی که خیلی کم شاید شنیده باشم ولی معلوم نیست .
برچسب:
نویسنده: پرهام باقریان

در دایره واژگان دنبال کلماتی هستم که بتونم بنویسمشون .
امروز فقط کمی تکنیک خواستم یاد بگیرم و فقط یکشعر از زباله های شهری تونستم بسرایم یا مهندسی کنم .
الان دیگه رفتم تو کار مهندسی واژه وشعر ومتن .
از دیروز داشتم فکر میکردم چرا باید این قدر به مغزم فشار بیارم .
اونها سالها سعی کردن روانیم کنند ولی من چرا باید اجازه بدم اونها موفق بشوند .
دیروز روسعی خودمو کردم تا خودم رو آروم کنم و به خودم بقبولونم که کارها و رفتارهای اونها هیچ اهمیت و ارزشی نداره .
اگر اونها مدت زیادی از زندگیمو خراب کردن نباید اجازه بدم بقیه شم خراب کنند پس خودم باید به خودم کمک کنم .
سعی کردم گفتگوی مغزم رو به حداقل برسونم و اصلا به اونها فکر نکنم و تمام سعی رو بکنم که باهاشون حرف نزنم .حتی یک شب از جی پی تی پرسیدم چه کار کنم که بایکی که همه اش میخواد روانم رو بهم بریزه و با پرخاش و توهین اعصابم رو بهم بریزه و تهدیدم میکنه چی کار کنم اصلا باهاش حرف نزنم .گفت سعی کن باهاش حرف نزنی .گفت هر وقت خواستی حرف بزنی یک کلید واژه بگذار
سعی خودتو بکن تا ازشون دور بمونی گفتم تهدید به قتل میکنه و همه اش پرخاش میکنه گفت تو اشتباه کردی اینجا قهرمان بازی نیست وقتی پای زندگی وسطه تو باید خودتو نجات بدی و بهم گفت همین الان از خونه خارج شو.ولی من گرفتم خوابیدم .
بهم گفت برو دادگاه ازش شکایت کن گفت وکیل بگیر و زندگیتو جدا کن .
گفتم من خیلی قوی ام من دوام آوردم گفت نه اینکارت اشتباهه .
راست هم میگه بیشتر از همه خودم آسیب دیدم .
الان وضعیتی بهتر از گذشته برام درست نکردن بلکه محدود تر شدم .
هر چی هست فقط مجبورم گفتگو های ذهنم رو خاموش کنم و بهشون فکر نکنم و کلا مثل غریبه از دور بدون هیچ رفتاری بدون لبخند وبدون هیچ شادی فقط هیچی .
شاید کلام هم نباید برد مبدل بشه .
حتی نگاه هم نه چشمانم بستم .
فقط در حال کار روی شعر هستم و مطالعه و خواندن مطلب .به گمانم نقاشی رو هم شروع کنم و دستامو وچشمامو اختصاص بدم به نقاشی و رنگ و لمس رنگها و بوم .و کلمات رو در شعر ها سرازیر کنم .
اگه طی سالیان گذشته بیشتر فکر خودم بودم الان روزگار حداقل امنتری داشتم .
چند روزی که چند هفته پیش نبودم وقتی برگشتم روی سقف و دیوار لکه های زیادی دیدم حتی جایی از کاشی دستشویی رو هم خرد کرده بودن و برام عجیب بود چون وقتی رفتم سالم بود .سری پیش هم که چند سال پیش وقتی جشن دختر برپا بود وقتی رفتم خونه دختر و برگشتم موزاییک های توپارکینگ شکسته بود .من نمیدونم چه چی ی به دیوارها و سقف پاشیده بود و حتی جای لکه سیاه روی سقف مونده در حالیکه فقط این خونه بود انگار روی سقف راه رفته .
شاید شبها تبدیل به گرگ نما میشه آخه چطور ممکنه وقتی که سقف به اون بلندیه بدون دلیل لکه ایجاد بشه و همه چیز به سقف بپاشه .چهارپایه ای هم داخل خونه نبود که بگم دستش رسیده .چطور ممکنه روی سقف لکه ایجاد. بشه و جای پاشیدن مایعات روی سقف مشهود بود .و کل دیوار روهم شاید هم یک عده آدم لاشی رو جمع کرده خونه و باهم چیزی خوردن و به همه جا پاشیدن و ایجاد لکه چی.ایا یارو وقتی میخوابه تبدیل به گرگ نما میشه .
البته خلق و خو و خانواده اش و اقوامش خیلی ده چهره و یک جور که
ماندگییک قیافه گرگینه رو توی چهره شوند دارن .ولی شاید این با جادوگر ها درارتباطه .خیلی همیشه درحال چرا و پرت گفتن و ولد خوندنه .
ولش کن بهتر ه باهاش حرف نزنم .
تو کل سالیان گذشته همین طوری بوده .
نه که خودش کلا خانواده اش این طورین زیاد نمیشه نزدیکشون شد .
بهتره شاید بعداً بنویسم .
یادمه اولین روزهایی که وارد خانواده اینها شدم شوهر خواهرش در حال حذف زدن در مورد اجنه و گرگ نما ها بود و
گاهی فکر میکنم واقعا شبیه اجنه و گرگ نما ن .
شاید انسانیتشون رو باختند .نمی دونم جنسشون چیه ولی یک جور خاص کلا باید رهاشون کنی .
زیاد نزدیک شی آسیب میبینی .
پس بهتره در موردشون حرف نزنم باهاشون حرف نزنم و بهشون نزدیک نشم .وکلا انگار وجود ندارن .مثل موجود که دیده نمیشه .
ولی باید بیشتر مراقب خودم میبودم .
برچسب:
نویسنده: پرهام باقریان